تبليغاتX
Oriental Realm
 گواهی
اوخییییییییییییی من باز هم برای سومین بار تو زندگیم امتحان رانندگیمو  قبول شدم. این سری تو آلمان. وقتی اینجا کسی گواهی نامه رانندگی می گیره جشنی بر پا می کنن که بیا و ببین...

خداییش چقدر هم ممتحن مهربون بود... کلی با آدم هم دردی می کنن و روحیه می دن... دقیقا مثل ایران خودمون که هی می زنن تو سرمون و هی روحیه تو انقد می پرن روش و هی بالا و پایین می پرن که قشنگ له و لورده شه...

به عنوان هدیه قبولی مارکوس دعوتم کرد رستوران مایرز... اومدیم خونه دیدم برام کیک و گل کادو گرفته و روی میز رو برام تزیین کرده...

|+| نوشته شده توسط گلایل در Sat 28 Nov 2009
 امتحان رانندگی
هشت روز پیش امتحان آیین نامه آلمانی را با یه غلط پاس کردم.  الان سه هفته ای هست که دانشگاه می رم و هنوز سر در گمم که چه رشته ای بخونم  و چی کار کنم.تو این مدت یه بار با کیت و وولف رفتیم پارک حیوانات که تو قصر زیبای خفته هست... هالوویین هم با وولف رفتیم رستوران...
|+| نوشته شده توسط گلایل در Wed 4 Nov 2009
 خوابم نمی آد....
ساعت ۴ صبحه و من خوابم نمی بره... پا شدم اومدم آنلاین ... امروز اولین تمرین رانندگی مو انجام دادم... البته اولین بار تو آلمان....
|+| نوشته شده توسط گلایل در Wed 7 Oct 2009
 خاطرات مترجمی همزمانی
دو روز گذشته دو روز هیجان انگیز تو زندگی من بود. همیشه دوست داشتم برای تلویزیون کار کنم که تصادفا شد. دو روز گذشته من ترجمه هم زمان انجام دادم واسه بی بی سی و العربیه. روز اول تو برلین و روز دوما تو فرانکفورت. چهارشنبه صبح زود باید بیدار می شدیم که من چون هیجان داشتم خوابم تا صبح خوابم نبرد و وقتی بلند شدم و دوش گرفتم حالم خیلی بد بود. حس کردم الان زنگ می زنم و می گم من اصلا حالم خوب نیست. خیلی استرس داشتم و بی خوابی باعث شده بود ضربان قلبم تند بشه. خیلی سرم گیج می رفت و دهنم بد طعم شده بود. به هر حال ساعت ۹ و نیم صبح خودمونو رسوندیم برلین. مصاحبه خیلی طولانی بود. چهار ساعت. بعد از مصاحبه به اتاقی که تو همون هتل برامون رزرو کرده بودند اومدیم و خوابیدیم. بعد از ظهر چند تا شوت داشتیم تو مرکز شهر برلین. بعد از برگشتمون کارگردان من و مارکوس رو به شام دعوت کرد. دیروز یعنی پنج شنبه هم که باید از برلین می رفتیم فرانکفورت که اونجا مصاحبه یه ساعت و نیم طول کشید. بعد از مصاحبه و چند تا عکس به دفتر مترجمی که این کار ها رو واسم جور کرده بود رفتیم. برگشتنی هم تو راه تو یه اوسفارت سه ساعتی خوابیدیم و بعد دوباره راه افتادیم. وقتی رسیدیم خونه ساعت دو شب بود.
|+| نوشته شده توسط گلایل در Sat 3 Oct 2009
 سی و یه ساله شدم رفت...
خیلی خب...

سی و یک ساله هم شدیم... دیگه آب که از سر گذشت... چه یک وجب چه صد وجب... امسال یه جورایی حس خوبی دارم... دیروز اسممو تو دانشگاه نوشتم... امروز هم تولد خوبی داشتم... اما فردا قراره جشن بگیریم... امروز خانوادگی جشن گرفتیم و فردا دوستام اینجا هستن... مارکوس اما کادو هاش رو امروز داد...

بعد از ظهر هم خونه مادر شوهر دعوت بودیم و اونا هم کادو هاشونو دادن...

امروز کلی واسه مهمون های فردا هم خرید کردیم... امروز معلم زبانم از بیمارستان زنگ زد و تولدمو تبریک گفت...خیلی برام ارزش داشت چون خودش تو بیمارستان بستری هست...

علاالدین هم همین طور....

برم دیگه بخوابم...

شب بخیر  کوچولو

|+| نوشته شده توسط گلایل در Sat 12 Sep 2009
 حال و هوای این چند وقت
یه حس حالی دارم... خیلی به گذشته ها سفر می کنم... به خاطرات عشقی... به عاشق شدن ها... حتی دیشب خواب اولین دوست پسرمو  دیدم...دلم واسه عشق و عاشقی تنگ شده... ماجراجویی... اونم تو یه مملکتی مثل مملکت خودمون که همه چی مخفیانه باید انجام بگیره...

|+| نوشته شده توسط گلایل در Mon 7 Sep 2009
 یه روز عادی تو یکشنبه ی معمول آلمانی
اوخی چقد خوبه... تمام روز درس خوندم... الان هم مارکوس داره واسمون شام می پزه ... خبر گوش می دم... وب سایت های مختلف رو می خونم... معتاد شدم به اینترنت ... تمام روز پای اینترنت نبودم الان که شب اومدم آنلاین خیلی دارم حال می کنم....از صبح تا حالا درگیر خوندن آیین نامه رانندگی آلمانی ام که پدر هفت جدم در اومده... یه ساله درگیرشم....به خودم قول دادم که ظرف چند روز آینده امتحانمو بدم...

دیشب من و مارکوس یه فیلم ایرانی-آلمانی دیدیم به اسم "سلامی علیکم"... یه کم المنت های بالیوودی داشت اما واسه خنده خیلی خوب بود... من و مارکوس به همراه معلم آلمانیم رفتیم... من بیشتر از همه شون خندیدم چون من ایرانی ام و خیلی از ظرایف خنده دار فرهنگ خودمونو می فهمیدم.... تنها مشکل اینه که باید آلمانی بلد باشی تا این فیلمو ببینی...

|+| نوشته شده توسط گلایل در Mon 7 Sep 2009
 
من و مارکوس روز دوشنبه همین جوری به سرمون زد بریم شمال. همین کارم کردیم... اون روز که راه افتادیم هوا عالی بود. فرداییش هم تا بعد از ظهرشم خوب بود اما بعدش هوا بهم خورد و وقتی تو دانمارک بودیم بارون گندی گرفت که نگو... ما تو یه خونه خیلی قدیمی اما زیبا که قبلا مدرسه بود دو شب موندیم... آب دریا سرد بود لااقل واسه من... اما اینا بچه هاشونم تو آب بودن... چون هوا بهم خورد تصمیم گرفتیم بیشتر از دو شب نمونیم و دیشب برگشتیم... برگشتنی یه سر رفتیم فلنزبورگ...

|+| نوشته شده توسط گلایل در Fri 4 Sep 2009
 مداد رنگی
 

الان چند وقته درحین انجام کار های روزانه بی اراده یه صحنه هایی از زندگی ام می آن جلوی چشمم... صحنه های بی ربطی که لزوما مهم هم نیستن... مثلا یه صحنه سکه انداختن تو صندوق تلفن همگانی بعد از امتحان تیزهوشان وقتی ۱۲ یا سیزده سالم بود... صحنه ای که این همه سال ازش گذشته و صحنه ی مهمی هم نیست... یا رفتن به قنادی برای گرفتن شیرینی ... نمی دونم ذهن آدمی چه جوری عمل می کنه و چطور یه همچین اتفاقی می افته اما می دونم که من تنها نیستم... مارکوسم براش اتفاق می افته...

امروز ناخودآگاه یاد دوران دبیرستان افتادم ... یاد یه صحنه تو کلاس ادبیات فارسی و خوندن شعری که فکر می کنم از فرخی سیستانی بود... شایدم اشتباه می کنم... این چند خطشو فقط یاد مونده:

کرده گلو پر ز باد

قمری سنجاب پوش

کبک فرو برده مشک

باز به سوراخ گوش

 

یادمه من و مریم چقد از این شعر خندیدیم...شکل کشیدیم و چرت و پرت گفتیم و هی هرهر کردیم تا بالاخره معلمه دهنش وا شد و دماغمونو سوزوند....انقد که جو اختناق آوری بود این جوری مبارزه منفی می کردیم... تا فقط بخندیم....

دوران مدرسه دورانیه که از همه دوران زندگیم بیشتر متاسفم که تو ایران بودم... همیشه حسرت اینو دارم که دوباره کوچولو بشم... مثل بچه های اینجا... روز اول مدرسه عوض اینکه مقنعه و مانتو واسه اولین بار تنم کنن بهم مخروط جادویی و رنگی دستم بدن ... انضباطمو کم ندن چون موهام از مقنعه می آد بیرون... چون بادگیر رنگی می پوشم یا زبانک کفشم اومده بیرون....

از بوی نوشت افزار فروشی خیلی خوشم می آد... چون تنها قشنگ ترین بخش خاطرات مدرسه است... دلتو به دفتر و مداد رنگی فقط خوش کنی... به تراشیدن افراطی مداد رنگی که زود تر تموم شه و دوباره مداد رنگی های جدید بخری که تنها بخش رنگی خاطرات خاکستری بچگیمه...

|+| نوشته شده توسط گلایل در Fri 28 Aug 2009
 بچه
دیروقته ... طبق عادت دارم قبل از خواب یه کم آهنگ های عربی گوش می دم بعد برم بخوابم. دلم گرفته. مامان و بابا خوابن و من دلم گرفته که هفته بعد بر می گردند. نمی دونم چرا دلم می خواد دوباره بچه بشم. انگار فقط اون موقع ها واقعا بچه اونا بودم و حالا دیگه مثل سابق بچه شون نیستم. یادمه اون موقع ها همش دامن مامانمو می گرفتم و مثل آدامس بهش می چسبیدم. خیلی دلم گرفته.
|+| نوشته شده توسط گلایل در Fri 14 Aug 2009
 
 
بالا