
الان چند وقته درحین انجام کار های روزانه بی اراده یه صحنه هایی از زندگی ام می آن جلوی چشمم... صحنه های بی ربطی که لزوما مهم هم نیستن... مثلا یه صحنه سکه انداختن تو صندوق تلفن همگانی بعد از امتحان تیزهوشان وقتی ۱۲ یا سیزده سالم بود... صحنه ای که این همه سال ازش گذشته و صحنه ی مهمی هم نیست... یا رفتن به قنادی برای گرفتن شیرینی ... نمی دونم ذهن آدمی چه جوری عمل می کنه و چطور یه همچین اتفاقی می افته اما می دونم که من تنها نیستم... مارکوسم براش اتفاق می افته...
امروز ناخودآگاه یاد دوران دبیرستان افتادم ... یاد یه صحنه تو کلاس ادبیات فارسی و خوندن شعری که فکر می کنم از فرخی سیستانی بود... شایدم اشتباه می کنم... این چند خطشو فقط یاد مونده:
کرده گلو پر ز باد
قمری سنجاب پوش
کبک فرو برده مشک
باز به سوراخ گوش
یادمه من و مریم چقد از این شعر خندیدیم...شکل کشیدیم و چرت و پرت گفتیم و هی هرهر کردیم تا بالاخره معلمه دهنش وا شد و دماغمونو سوزوند....انقد که جو اختناق آوری بود این جوری مبارزه منفی می کردیم... تا فقط بخندیم....
دوران مدرسه دورانیه که از همه دوران زندگیم بیشتر متاسفم که تو ایران بودم... همیشه حسرت اینو دارم که دوباره کوچولو بشم... مثل بچه های اینجا... روز اول مدرسه عوض اینکه مقنعه و مانتو واسه اولین بار تنم کنن بهم مخروط جادویی و رنگی دستم بدن ... انضباطمو کم ندن چون موهام از مقنعه می آد بیرون... چون بادگیر رنگی می پوشم یا زبانک کفشم اومده بیرون....
از بوی نوشت افزار فروشی خیلی خوشم می آد... چون تنها قشنگ ترین بخش خاطرات مدرسه است... دلتو به دفتر و مداد رنگی فقط خوش کنی... به تراشیدن افراطی مداد رنگی که زود تر تموم شه و دوباره مداد رنگی های جدید بخری که تنها بخش رنگی خاطرات خاکستری بچگیمه...
|
+| نوشته شده توسط
گلایل در
Fri 28 Aug 2009